۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

قصه مجید

این مطلب را در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
یه حاجی بود یه گربه داشت، گربه شو خیلی دوس می داش، حاجی یه روز گوشت خرید، گوشت ها رو رو تاقچه گذاشت، گربه اومد گوشت ها رو خورد، حاجی اومد گربه رو کشت، سر قبرش هم این رو نوشت... یه حاجی بود یه گربه داشت، گربه شو خیلی دوس می داش......

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

به رنجی که می بریم


در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم:


این منظره زیبا، که بی شباهت به ییلاقات شمال ایران نیست، برای من بیدارکننده یک حس نوستالژیک است. این شاید از جنس همان احساسی است که با شنیدن نفیر نی یا صدای پای آب به شعرا دست می دهد. این حس از هر کجا که سرچشمه بگیرد انتهایش اما، به هر جهت، به یک نقطه می رسد.

می گویند تا هنگامی که باران ببارد، تا وقتی که تولد نوزادان همچنان نوید دهنده تداوم نسل بشر باشد، و تا زمانی که انسانها در مساجد، کلیسا ها و کنیسه ها نام خدا را بر زبان جاری سازند، می توان به انسان امیدوار بود. به اینها اضافه کنید: شوق زندگی در وجود بشر؛ مادری که فرزند کم توان ذهنی خود را روانه مدرسه می کند؛ بارقه ای از امید در چشم بستگان بیمار مرگ مغزی؛ کور سوی یک چراغ در تاریکی بیابان؛ چوپانی که به فکر زمستان گله است؛  چشمه ای در دوردست حتی اگر سرابی باشد بین صفا و مروه ...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

مخلمباف، آوینی و حسینی

در پاسخ به بهنود نوشتم
این تفاوت می تواند در حس نوشتن این مطلب باشد. من هم حس خواندن مطالب قبلی را در اینجا نداشتم. از جنس احساسی است که وقتی در خیابان یا کوچه با یکی دهن به دهن می شوم در پشیمانی بعد از آن به من دست می دهد. که چرا خودم را تا این حد پایین کشیدم. فقط به بهنود می گویم ناز قلمت. هر جور بنویسی، با هر کس و ناکس گلاویز شوی، هر چه شود ... باز هم خاطرت عزیز است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

باز هم برخاستن به موقع از سر میز

در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم
 
زمانی بود که بهترین تفنگسازان ایران حاج مصطفی و حسن و موسی نام داشتند. حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و هر کدام در قسمتی از کارهای تفنگسازی تخصص داشتند لذا تفنگهای ساخت آنها بهتر و دقیقتر از تفنگهای حاج مصطفی و سایرین بود.
 تفنگ ساخت حسن و موسی که اختصاراً تفنگ حسن موسی گفته می شد در هدف گیری مشهور بود که کمتر به خطا می رفت . باین جهت شکارچیان و تیراندازان غالباً تفنگ حسن موسی می خریدند و اطمینان داشتند که در موقع تیراندازی بالا و پایین نمی زند و دقیقاً به هدف اصابت می کند. از آنجایی که تفنگ حسن موسی مورد کمال اطمینان بود و شکارچیان با در دست داشتن این نوع تفنگ به موفقیتشان کاملا امیدوار بودند لذا چنانچه احیانا تفنگ حسن موسی هم در نشانه زنی به خطا می رفت موجب یاس و نومیدی تیرانداز و شکارچی می شد و دیگر دست و دلش به شکار نمی رفت و در پاسخ سئوال کنندگان می گفت : تفنگ حسن موسی هم نزد و معنی استعاره ای آن کنایه از این است که همه چیز تمام شد و در انجام مقصود راه چاره و علاج دیگری متصور نیست.
حالا داستان آقای هاشمی هم شده تفنگ حسن موسی. اگر این هم نشود که بشود کار کمی سخت خواهد شد!


۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

به کدام گناه در زندانند؟

درپاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
...رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس
 از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
***
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.
سرگذشت دانه برف - صمد بهرنگی

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ایران ستیزی و آمریکاستیزی

در پاسخ به مطلب اکبر گنجی نوشتم:
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/01/154506.php#more 
توماس مور، سیاستمدار انگلیسی معروف به "شهید اصلاحات" در آخرین اثرش "گفتگوی آسایش و رنج" نوشته است: "اگر می خواهیم نیکی به پیش رود همواره باید چیزی به خطر افتد." امیدوارم چیزی که برای نجات ایران به خطر می افتد یکپارچگی ایران نباشد. متأسفانه تاریخ نشان می دهد که اروپا و آمریکا برای رسیدن به آسایش، رنج جنگ داخلی را به تن خریدند.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

یک "جو" شرافت

در پاسخ به مطلب مجتبی واحدی نوشتم
خرداد 69 یا 70 بشارتی برای مراسم سالگرد ارتحال آمده بود مسجد دانشگاه تهران و خاطره ای گفت که جالب است. گفت با هیئت دولت (احتمالاً دولت موسوی) رفته بودیم جماران. کلاغ ها بدجوری قار قار میکردند طوری که صدا به صدا نمیرسید. همینکه خمینی از گوشه در پیدایش شد کلاغها ساکت شدند! یعنی اینو که گفت کل مسجد دانشگاه تهران در سکوت و بهت و حیرت فرو رفت. با چشم خودم دیدم که میگم! :-)