۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

مخلمباف، آوینی و حسینی

در پاسخ به بهنود نوشتم
این تفاوت می تواند در حس نوشتن این مطلب باشد. من هم حس خواندن مطالب قبلی را در اینجا نداشتم. از جنس احساسی است که وقتی در خیابان یا کوچه با یکی دهن به دهن می شوم در پشیمانی بعد از آن به من دست می دهد. که چرا خودم را تا این حد پایین کشیدم. فقط به بهنود می گویم ناز قلمت. هر جور بنویسی، با هر کس و ناکس گلاویز شوی، هر چه شود ... باز هم خاطرت عزیز است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

باز هم برخاستن به موقع از سر میز

در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم
 
زمانی بود که بهترین تفنگسازان ایران حاج مصطفی و حسن و موسی نام داشتند. حسن و موسی با یکدیگر شریک بودند و هر کدام در قسمتی از کارهای تفنگسازی تخصص داشتند لذا تفنگهای ساخت آنها بهتر و دقیقتر از تفنگهای حاج مصطفی و سایرین بود.
 تفنگ ساخت حسن و موسی که اختصاراً تفنگ حسن موسی گفته می شد در هدف گیری مشهور بود که کمتر به خطا می رفت . باین جهت شکارچیان و تیراندازان غالباً تفنگ حسن موسی می خریدند و اطمینان داشتند که در موقع تیراندازی بالا و پایین نمی زند و دقیقاً به هدف اصابت می کند. از آنجایی که تفنگ حسن موسی مورد کمال اطمینان بود و شکارچیان با در دست داشتن این نوع تفنگ به موفقیتشان کاملا امیدوار بودند لذا چنانچه احیانا تفنگ حسن موسی هم در نشانه زنی به خطا می رفت موجب یاس و نومیدی تیرانداز و شکارچی می شد و دیگر دست و دلش به شکار نمی رفت و در پاسخ سئوال کنندگان می گفت : تفنگ حسن موسی هم نزد و معنی استعاره ای آن کنایه از این است که همه چیز تمام شد و در انجام مقصود راه چاره و علاج دیگری متصور نیست.
حالا داستان آقای هاشمی هم شده تفنگ حسن موسی. اگر این هم نشود که بشود کار کمی سخت خواهد شد!


۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

به کدام گناه در زندانند؟

درپاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
...رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس
 از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
***
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.
سرگذشت دانه برف - صمد بهرنگی

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ایران ستیزی و آمریکاستیزی

در پاسخ به مطلب اکبر گنجی نوشتم:
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/01/154506.php#more 
توماس مور، سیاستمدار انگلیسی معروف به "شهید اصلاحات" در آخرین اثرش "گفتگوی آسایش و رنج" نوشته است: "اگر می خواهیم نیکی به پیش رود همواره باید چیزی به خطر افتد." امیدوارم چیزی که برای نجات ایران به خطر می افتد یکپارچگی ایران نباشد. متأسفانه تاریخ نشان می دهد که اروپا و آمریکا برای رسیدن به آسایش، رنج جنگ داخلی را به تن خریدند.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

یک "جو" شرافت

در پاسخ به مطلب مجتبی واحدی نوشتم
خرداد 69 یا 70 بشارتی برای مراسم سالگرد ارتحال آمده بود مسجد دانشگاه تهران و خاطره ای گفت که جالب است. گفت با هیئت دولت (احتمالاً دولت موسوی) رفته بودیم جماران. کلاغ ها بدجوری قار قار میکردند طوری که صدا به صدا نمیرسید. همینکه خمینی از گوشه در پیدایش شد کلاغها ساکت شدند! یعنی اینو که گفت کل مسجد دانشگاه تهران در سکوت و بهت و حیرت فرو رفت. با چشم خودم دیدم که میگم! :-)

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

شادمانی از این خانه رفت

در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم:
اخیراً مستند "باد صبا"، اثر به یاد ماندنی آلبرت لاموریس فرانسوی، از کانال من و تو پخش شد. جدا از صحنه های نوستالژیک و زیبای فیلم، و سرنوشت نافرجام کارگردان، و با اینکه فیلم به سفارش دولت برای نشان دادن زیبایی های ایران ساخته شده، آنچه مرا به فکر فرو برد صحنه های خنده و شادمانی ایرانی ها بود. لاموریس با انتخاب باد برای روایت فیلم، در واقع رفتارها و صورت‌های مختلف فرهنگ و خلق و خوی مردم ایران را به تصویر کشیده است. مردمی مهربان، زحمت‌کش، سرسخت، جنگ‌آور، معتقد به خدا و بعضاً کم‌لطف و ناسپاس. صبا بادی است که پیوند دهنده عاشق و معشوق است و مثل يك بچه شيطان اين طرف آن طرف می رود و خيلی كنجكاو است. می گويد:« رفتم به شهر بادگيرها(يزد) و بادگيرها چقدر قشنگ هستند. دويدم رفتم داخل بادگيرها و از بادگيرها پايين رفتم. به داخل خانه ها رفتم و با اهل خانه خنك شدم و تماشا كردم. با اسرار و رازهاشان آشنا شدم و بعد زدم به چاك و رفتم دنبال كار خودم». شاید اینکه "خاک تعلق به هیچ کس ندارد" اشاره ای است به سرنوشت کسانی که عشق را برنمی تابند.
باد صبا بر گل گذر کن
از حـال گل مـا را خبــر کن
با مدعی کمتر بنشیــن
نازنین، ای مه‌ جبیــن
بیچـاره عاشـق، نالـه تا کـی
یا دل مــده یا ترک ســر کن
شد خـون‌فشـان چشـم تر من
پُر خون ِ دل شـد سـاغـر من
ای یار عـزیـز، مطبـوع و تمیـز
در فصــل بهـار، با ما مستیـز
آخر گذشـت آب از ســر من
ببین چشم تر من

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

گذری بر انقلاب و اثرش


در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم:
http://behnoud-blog.blogspot.com/2012/12/blog-post_9.html
حرف های دوستمان
 m.r.z
مرا می ترساند. نفرت همیشه مرا آزار می دهد. نمی دانم فقط من این جوری شده ام یا شما هم مثل من احساس کسی را دارید که خیال می کند این یک پژواک است یا یک جور آشنا پنداری و به قول فرنگی ها دژاوو. عالیه خانم در محله ما یک جور کلانتر بود. از اون خانم هایی که به همه چیز کار دارند و هیچ رفت و آمدی از چشمشان مخفی نمی ماند. شبی که شبحی در ماه دیده شد فریاد عالیه خانم بلندتر از بقیه همسایه ها شنیده می شد که تکبیر می گفت و کوردلان را به تماشای معجزه فرا می خواند. منظورش بیشتر هشدار به پاسبانی بود که در محله ما منزل داشت. انقلاب که شد یک روز کمیته ای ها آمدند و پاسبان نگونبخت را کت بسته بردند. انگار قصد گریختن داشت. لباس مرتبی پوشیده و کراوات بسته بود. رنگ رخسارش چون گچ سفید بود. همسایه ها جمع شده بودند. عالیه خانم جلو آمد و تف گنده ای نثارش کرد. خانواده آن پاسبان چند روز بعد از محله ما رفتند. چند ماه بعد دختر و پسر عالیه خانم بازداشت شدند. دختر اعدام شد. پسر توبه کرد. کتابها و وسایلشان تا مدتها در باغچه خانه ما چال بود. چند سال بعد آن پاسبان را دوباره دیدم. خیلی پیر شده بود ولی مرا شناخت. بی گناه بود و شانس آورده بود که زنده مانده بود.
هر دم دردي از پي دردي اي سال! 
با اين تن ناتوان چه كردي اي سال!
رفتي و گذشتن تو يك عمر گذشت 
صد سال سياه برنگردي اي سال!
شعر از قیصر امین پور