۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

ایران ستیزی و آمریکاستیزی

در پاسخ به مطلب اکبر گنجی نوشتم:
http://news.gooya.com/politics/archives/2013/01/154506.php#more 
توماس مور، سیاستمدار انگلیسی معروف به "شهید اصلاحات" در آخرین اثرش "گفتگوی آسایش و رنج" نوشته است: "اگر می خواهیم نیکی به پیش رود همواره باید چیزی به خطر افتد." امیدوارم چیزی که برای نجات ایران به خطر می افتد یکپارچگی ایران نباشد. متأسفانه تاریخ نشان می دهد که اروپا و آمریکا برای رسیدن به آسایش، رنج جنگ داخلی را به تن خریدند.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

یک "جو" شرافت

در پاسخ به مطلب مجتبی واحدی نوشتم
خرداد 69 یا 70 بشارتی برای مراسم سالگرد ارتحال آمده بود مسجد دانشگاه تهران و خاطره ای گفت که جالب است. گفت با هیئت دولت (احتمالاً دولت موسوی) رفته بودیم جماران. کلاغ ها بدجوری قار قار میکردند طوری که صدا به صدا نمیرسید. همینکه خمینی از گوشه در پیدایش شد کلاغها ساکت شدند! یعنی اینو که گفت کل مسجد دانشگاه تهران در سکوت و بهت و حیرت فرو رفت. با چشم خودم دیدم که میگم! :-)

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

شادمانی از این خانه رفت

در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم:
اخیراً مستند "باد صبا"، اثر به یاد ماندنی آلبرت لاموریس فرانسوی، از کانال من و تو پخش شد. جدا از صحنه های نوستالژیک و زیبای فیلم، و سرنوشت نافرجام کارگردان، و با اینکه فیلم به سفارش دولت برای نشان دادن زیبایی های ایران ساخته شده، آنچه مرا به فکر فرو برد صحنه های خنده و شادمانی ایرانی ها بود. لاموریس با انتخاب باد برای روایت فیلم، در واقع رفتارها و صورت‌های مختلف فرهنگ و خلق و خوی مردم ایران را به تصویر کشیده است. مردمی مهربان، زحمت‌کش، سرسخت، جنگ‌آور، معتقد به خدا و بعضاً کم‌لطف و ناسپاس. صبا بادی است که پیوند دهنده عاشق و معشوق است و مثل يك بچه شيطان اين طرف آن طرف می رود و خيلی كنجكاو است. می گويد:« رفتم به شهر بادگيرها(يزد) و بادگيرها چقدر قشنگ هستند. دويدم رفتم داخل بادگيرها و از بادگيرها پايين رفتم. به داخل خانه ها رفتم و با اهل خانه خنك شدم و تماشا كردم. با اسرار و رازهاشان آشنا شدم و بعد زدم به چاك و رفتم دنبال كار خودم». شاید اینکه "خاک تعلق به هیچ کس ندارد" اشاره ای است به سرنوشت کسانی که عشق را برنمی تابند.
باد صبا بر گل گذر کن
از حـال گل مـا را خبــر کن
با مدعی کمتر بنشیــن
نازنین، ای مه‌ جبیــن
بیچـاره عاشـق، نالـه تا کـی
یا دل مــده یا ترک ســر کن
شد خـون‌فشـان چشـم تر من
پُر خون ِ دل شـد سـاغـر من
ای یار عـزیـز، مطبـوع و تمیـز
در فصــل بهـار، با ما مستیـز
آخر گذشـت آب از ســر من
ببین چشم تر من

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

گذری بر انقلاب و اثرش


در پاسخ به مطلب بهنود نوشتم:
http://behnoud-blog.blogspot.com/2012/12/blog-post_9.html
حرف های دوستمان
 m.r.z
مرا می ترساند. نفرت همیشه مرا آزار می دهد. نمی دانم فقط من این جوری شده ام یا شما هم مثل من احساس کسی را دارید که خیال می کند این یک پژواک است یا یک جور آشنا پنداری و به قول فرنگی ها دژاوو. عالیه خانم در محله ما یک جور کلانتر بود. از اون خانم هایی که به همه چیز کار دارند و هیچ رفت و آمدی از چشمشان مخفی نمی ماند. شبی که شبحی در ماه دیده شد فریاد عالیه خانم بلندتر از بقیه همسایه ها شنیده می شد که تکبیر می گفت و کوردلان را به تماشای معجزه فرا می خواند. منظورش بیشتر هشدار به پاسبانی بود که در محله ما منزل داشت. انقلاب که شد یک روز کمیته ای ها آمدند و پاسبان نگونبخت را کت بسته بردند. انگار قصد گریختن داشت. لباس مرتبی پوشیده و کراوات بسته بود. رنگ رخسارش چون گچ سفید بود. همسایه ها جمع شده بودند. عالیه خانم جلو آمد و تف گنده ای نثارش کرد. خانواده آن پاسبان چند روز بعد از محله ما رفتند. چند ماه بعد دختر و پسر عالیه خانم بازداشت شدند. دختر اعدام شد. پسر توبه کرد. کتابها و وسایلشان تا مدتها در باغچه خانه ما چال بود. چند سال بعد آن پاسبان را دوباره دیدم. خیلی پیر شده بود ولی مرا شناخت. بی گناه بود و شانس آورده بود که زنده مانده بود.
هر دم دردي از پي دردي اي سال! 
با اين تن ناتوان چه كردي اي سال!
رفتي و گذشتن تو يك عمر گذشت 
صد سال سياه برنگردي اي سال!
شعر از قیصر امین پور

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

رنگمان پریده بود

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
البته به قول فریدون فرخزاد وظیفه یک هنرمند گفتن مطالب وگفتن واقعیت هاست. ولی مشکل ما آدم ها این است که واقعیت را جوری که دلمان می خواهد و یا جوری که دلشان می خواهد می بینیم یا می شنویم. با اینکه خانه تاریک است یک فیلم سفارشی بود ولی فروغ توانست از این فرصت به خوبی استفاده کند و واقعیت را تا اعماق وجود بیننده روشن کند جوری که رنگش بپرد. من ده باضافه چهار را ندیده ام ولی اگر توانسته رنگ بینندگان را پریده کند حتماً واقعیت را گفته است.

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

یاد دیگری از احسان نراقی

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم
شکم نهنگ کنایه از محاسبه نفس و به چالش کشیدن خویش در مقابله با کارهای بزرگ است. چنین تجربه ای از فرد، شخصیت می سازد و اراده او را تقویت کرده و او را برای غلبه بر موانع سهمگین مهیا می نماید. چون یونس از هدایت قوم خود مأیوس گردید، از میان مردم رفت و خود را به دریا رسانید و سوار بر کشتی شد و در شکم نهنگ گرفتار آمد و چون رها شد، به سوی مردم شتافت تا کار ناتمام به انجام رسانید. فکر میکنم اینکه مرحوم نراقی گفته اشاره به چنین معنایی دارد. خبر برهنه شدن تماشاگران بازی تراکتورسازی با پرسپولیس در همدردی با زلزله زدگان ورزقان، و اکنون خبر پیروزی نسرین ستوده پس از 49 روز اعتصاب غذا، دو خبر خوب هستند که نشان می دهند همه در شکم نهنگ خواب نیستند.

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

آرگو و یاد آن روزها

در پاسخ به بهنود نوشتم:
وقتی جناب بهنود خودش نوشته " کسی گمان نداشت که فروکشیدن همین هیجان چقدر هزینه دارد، چند جان، چقدر ویرانی و ... بگذریم . هی به خودم گفتم فیلم است بابا ... اما آیا ما هم فیلم بودیم ؟" دیگر جایی برای چانه زنی نگذاشته است. گوش نمی شنید. چشم نمی دید. زبان به گونه دیگر نمی چرخید. قلم مرکب تمام کرده بود. بهنود که خودش گفته " آیا ما هم فیلم بودیم" دیگر سبک قلم که سهل است.... بگذریم. این کلیپ کوتاه را ببینید از برتراند راسل که مثل نوشدارو انسان را آرام می کند هر چند بعد از مرگ سهراب! و ندا! و ... و ستار! و ... ولی خیلی ها هنوز زنده اند. وقتی آرام شدیم بعد ببینیم چه باید کرد:

آرگو؛ بهترین فیلم بدی که می‌شد ساخت: امید حبیبی نیا منتقد فیلم و پژوهشگر ارتباطات سیاسی