۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

رنگمان پریده بود

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
البته به قول فریدون فرخزاد وظیفه یک هنرمند گفتن مطالب وگفتن واقعیت هاست. ولی مشکل ما آدم ها این است که واقعیت را جوری که دلمان می خواهد و یا جوری که دلشان می خواهد می بینیم یا می شنویم. با اینکه خانه تاریک است یک فیلم سفارشی بود ولی فروغ توانست از این فرصت به خوبی استفاده کند و واقعیت را تا اعماق وجود بیننده روشن کند جوری که رنگش بپرد. من ده باضافه چهار را ندیده ام ولی اگر توانسته رنگ بینندگان را پریده کند حتماً واقعیت را گفته است.

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

یاد دیگری از احسان نراقی

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم
شکم نهنگ کنایه از محاسبه نفس و به چالش کشیدن خویش در مقابله با کارهای بزرگ است. چنین تجربه ای از فرد، شخصیت می سازد و اراده او را تقویت کرده و او را برای غلبه بر موانع سهمگین مهیا می نماید. چون یونس از هدایت قوم خود مأیوس گردید، از میان مردم رفت و خود را به دریا رسانید و سوار بر کشتی شد و در شکم نهنگ گرفتار آمد و چون رها شد، به سوی مردم شتافت تا کار ناتمام به انجام رسانید. فکر میکنم اینکه مرحوم نراقی گفته اشاره به چنین معنایی دارد. خبر برهنه شدن تماشاگران بازی تراکتورسازی با پرسپولیس در همدردی با زلزله زدگان ورزقان، و اکنون خبر پیروزی نسرین ستوده پس از 49 روز اعتصاب غذا، دو خبر خوب هستند که نشان می دهند همه در شکم نهنگ خواب نیستند.

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

آرگو و یاد آن روزها

در پاسخ به بهنود نوشتم:
وقتی جناب بهنود خودش نوشته " کسی گمان نداشت که فروکشیدن همین هیجان چقدر هزینه دارد، چند جان، چقدر ویرانی و ... بگذریم . هی به خودم گفتم فیلم است بابا ... اما آیا ما هم فیلم بودیم ؟" دیگر جایی برای چانه زنی نگذاشته است. گوش نمی شنید. چشم نمی دید. زبان به گونه دیگر نمی چرخید. قلم مرکب تمام کرده بود. بهنود که خودش گفته " آیا ما هم فیلم بودیم" دیگر سبک قلم که سهل است.... بگذریم. این کلیپ کوتاه را ببینید از برتراند راسل که مثل نوشدارو انسان را آرام می کند هر چند بعد از مرگ سهراب! و ندا! و ... و ستار! و ... ولی خیلی ها هنوز زنده اند. وقتی آرام شدیم بعد ببینیم چه باید کرد:

آرگو؛ بهترین فیلم بدی که می‌شد ساخت: امید حبیبی نیا منتقد فیلم و پژوهشگر ارتباطات سیاسی

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

بعد چهل سال

در پاسخ به مسعود بهنود نوشتم
جای تعجب نیست بهنود عزیز. این واقعیت تلخ را پذیرفته و با آن زندگی کرده ایم. اطراف خود را که نگاه می کنم به آن دوست نازنین تان حق می دهم. هر گاه در خیابان شاهد نگاه های شهوانی مردان و توقف پی در پی خودروها در مقابل مانکن های آرایش کرده و یا نگاه سنگین و پچ پچ های زنان هستم به آنها حق می دهم. به شور و هیجان غمبار مردمی که برای تماشای حلق آویز شدن هم نوع خود جمع شده اند، به آنان هم حق می دهم. ولی ... آن زن خیابانی و آن معتاد یا قاچاقچی یا ... چه می دانم، به آن یکی هم حق می دهم. به شما بهنود عزیز، به شما هم حق می دهم.
این مردم که را دارند که به او تکیه کنند؟ چه کسی هست که از ارزش های اخلاقی آنان پاسداری کند؟ حتی کلماتی مانند پاسداری هم ممکن است حس منفی را در آنان برانگیزد. مالنا تسلیم شده و روسپی مردان محلی و سپس افسران گشتاپو گشته است ( مالنا- جوزپه تورناتوره- 2000 ). حال منتظریم موسولینی از قدرت برکنار شود و ارتش متققین سیسیل را آزاد کند. مالنا را بگیرند و موهایش را بتراشند. آن تاجر محلی چه راحت عضویت سابق خود در حزب فاشیست را نفی خواهد کرد و مالنا را کمونیست خواهد خواند. کمونیست دشمن جدید سیسیلی ها خواهد شد تا فاشیسم را فراموش کنند. به آن تاجر محلی حق می دهم ولی به مالنا ... به مالنا هم حق می دهم. او از رناتو بی خبر است.

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

یه سرخپوست خوب....


حدود صد وچهل سال پيش، کلنل فليپ شريدان Philip Henry Sheridan، يکی ازفرماندهان ارتش آمريکا،درگير در جنگهای داخلی، با يکی از فرماندهان سرخپوست روبرو ميشود بنام فرمانده توساویChief Tosawi..... مشهور است که اين فرمانده سرخپوست به کلنل ميگويد: " من، سرخپوست خوب" و کلنل شريدان جواب ميدهد: "تنها سرخپوستهای خوبی که ديده ام، سرخپوستهای مرده بوده اند." که بعدها اين جمله به غلط به جمله " سرخپوست خوب، سرخپوست مرده اس " مشهور شد. که البته کلنل هر دو جمله را بعدها تکذيب کرد و گفت که همچين حرفی نزده...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

طنین پیام دوم خرداد

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم:
بگذریم از اینکه بعضی ها در این بازی سه پلشت آوردند، حکایت دو نفر را بشنوید كه مشغول قاپ بازي بودند. در يك پرتاب، پس از نشستن قاپها بر زمين در تفسير برد و باخت خود دچار شك و ترديد شدند و ضمن بر جا گذاشتن قاپ ها يك نفر را بدنبال داور مرضي الطرفين فرستادند. وقتي كه داور براي داوري آمد، ابتدا افراد تماشاچي را از اطراف دايرة بازي دور كرد و سپس مثل داوران تشك كشتي چندين بار دولا شد و به اطراف قاپها نگاه كرد و سپس رو به يكي ازبازيكنان كرد و گفت: دو تومن تو بده. بعد رو به بازيكن ديگر كرد و گفت: دو تومن هم تو بده. بعد از اينكه از هر طرف دو تومان گرفت و در جيب گذاشت، قاپها را بهم زد و گفت: حالا بازي را از اول شروع كنيد! به نقل از محمد کمیجانی http://komijanculture.persianblog.ir/post/17
نامه اخیر احمدی نژاد به رهبری از واقعیتی پنهان در عمق روابط سیاستمداران در ایران حکایت می کند. یک قدرت مطلقه مانند شاه یا رهبر با دایره اختیارات فراقانونی وجود دارد که برخی با استفاده از آن راه چندین ساله را یک شبه می روند. مانند جنینی که در شکم مادر، بزرگ می شود و پس از مدتی آنجا را برای خود کوچک می بیند. این جنین اگر شانس بیاورد سالم به دنیا می آید. ولی ممکن است به دلایلی با مادر ناسازگار باشد و سقط شود. احمدی نژاد باید انتخاب کند: به دنیا بیاید و یا سقط شود. و البته راه سومی هم هست: یک فرجام(انجام؟) ناگوار با فوت زائو!

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

فیلترینگ و پارازیت در آینه خانه

در پاسخ به مطلب مسعود بهنود نوشتم
دست مریزاد. یاد خاطره ای افتادم از دوران دانشجویی و بحث هایی که همواره داغ بود و لجاجت ما تا حرف خود را به کرسی بنشانیم. یکی از رفقا اصطلاح جالبی داشت که خوب می شد سر وته بحث را یک جوری با آن جمع کرد و می گفت باید از خودمان شروع کنیم و آنقدر همین یک جمله در پشت خود معناهایی داشت که با یک نگاه به خودمان اغلب طرفین بحث راضی می شدیم و بحث تمام می شد. استاد بزرگوار با پیش کشیدن قصه تالار آینه بخصوص آنجا که صحبت مظفرالدین شاه وسط می آید در واقع حرفی برای گفتن باقی نگذاشته است.
 نقره ام،دقیقم،بی هیچ نقش پیشین
هرچه می بینم بی درنگ می بلعم
همان گونه که هست ،نیالوده به عشق یا نفرت
بی رحم نیستم ،فقط راستگو هستم
چشمان خدایی کوچک،چهار گوشه
اغلب به دیوار رو به رو می اندیشم
صورتی ست و لکه دار
آنقدر به آن نگاه کرده ام که فکر می کنم
پاره ی دل من است
ولی پیدا و ناپیدا می شود
صورت ها و تاریکی بارها ما را از هم جدا می کنند
****
حالا دریاچه ام
زنی روبروی من خم شده است
برای شناختن خود سرا پای مرا می کاود
آنگاه به شمع ها یا ماه ،این دروغگویان،باز می گرد د
پشت او را می بینم و هما نگونه که هست منعکس می کنم
زن با اشک و تکان دادن دست پاداشم می دهد
برای او اهمیت دارم ،می آید و می رود
این صورت اوست که هر صبح جانشین تاریکی می شود
درمن دختری راغرق کرده است
ودر من زنی سالخورده هر روز به جستجوی او
مثل ماهی هولناکی بر می خیزد .
 " شعر از سیلویا پلات "